سکوتم هنوز بوی مرگ نمیدهد شاید...
زرد مثل تنهایی
عشق های ناثواب متروک میشوند پیاپی در پی نزول معقولانه دریای محبتم در قلبم٬
و به مدد این نزول نزدیک میشوم به تراز تنهایی٬
موازیست این تراز با عشق گمشده خدا!!!
اشک های غربت را پایانی نیست٬
تو همسنگ این جهان نیستی.
خدای غربت زده ات لبخند مصنوعیت را گریه میکند...
لحظهای جاری...
آسفالت کوچه های این حوالی و توالی نفسهای ساکنانش برایم تکراری شده است دیگر.و فقط به شوق تنهایی توامش بی حس شده است لحظه هایم.کلماتم معلق مانده اند در افکارم و سوتی میدهم پیاپی در حرفهایم .یاد تو هم که دیگر رسوب کرده در انتهای بودنم و حتی در اوج دلتنگی هم خاطرات تازه ام دچار فرسایش نمیشوند برای رسیدن به لحظه های بودن تو.
این روزها لحظه هایم را با قطعه زیبای دیدار گروه شهناز هماهنگ میکنم.چه به دلم مینشیند...
زمزمه های پاییزی...
سلطان فصلها میرسد٬
با تاج زرد معروفش.
و تو زاده میشوی بار دیگر٬
در همان میادگاه نخستین حضورت در سرنوشتم.
همرنگ میشود زمین٬
به پاس محبت بی دریغ خورشید با خورشید!
و من در ربنای نمازم زمزمه میکنم٬
خدای لحظه های پاییزیم٬
پاییزت مبارک!!
خط قرمز...
ميبلعند انسانيتت را،
در اين كوير مخوف،
اگر از برای آرامش كاذبت،
ابلهانه سكوت كني!
فرياد بزن و بگو،
با هيچ بادي موافق نميشوي،
تا مهر عدالت بر پيشانيش نقش نبسته باشد...
معکوس
غربت میطلبند و تنهایی،این روزها آدمها،
هر که را بی دریغ محبت کنی،
فراموش میشی در اوج بودنت،در خاطرش.
هرکه را جفاء روا داری،
یادت میکند پر محبت،در تک تک لحظه هایش بی دریغ.
هرکه را به جشن با شکوه لبخندت میهمانی کنی،
روی برمیگرداند به تصور خیانتت،
و تقبیح میکند لبخندت را به جرم نیرنگ پنهان در پشتش.
هر که را ابرو در هم کشی،
لبخندت میزند به حکم غیرتت و بهانه شدنت برای گلایه از سرنوشت.
چه دنیای معکوسی ساخته ایم این روزها....
شب و چشمهایم
اتاق خالی از تعدد نفسها،
تخت مشتاق میزبانی رویایی دیگر،
سیاهی شب که چشمها را مجاب میکند هماهنگ شوند با وجود خسته برای عروج به رویایی تازه،
و پلکهایی که هرگز بسته نمیشوند!
چه ناهماهنگند چشمانم با شعور هستی...
بغض علی
علی سر از چاه بیرون آر،
بر تو میگریند امتت هماهنگ.
علی با توام،سر از چاه بیرون آر،
درد دلت فاش شده است،
و مداحان با آهنگی موزون میخوانند مصاعبت را،
و خیلی عظیم عدلت را فراموش کرده و بر فرقت میگریند.
.
.
.
علی سر از چاه بر نیاورد،
علی تنها بود هنوز،
و هنوز تنها چاه میفهمید حقیقت نهفته در عمق وجودش را،
و علی میگریست بر کسانی که بر او میگریند ، اینچنین تهی...
دگماتیسم
این روزها آدمهای متمدن سرزمین آریاییمون کمتر خودشونو مستیماْ با حقایق و منطقها درگیر میکنند.حاملان قدرت مطلق تعقل این دیار میانبر جدیدی کشف کرده اند.این میانبر قدرت استدلال،حق شناسی و انرژی کمتری احتیاج داره.تا کسی حرفی میزنه یا انتقادی میکنه سریع دنبال ریشه حرف و وابستگی منتج شده به اون حرف و عقاید اساسی گوینده میگردند.و به محض اینکه یک ریشه ویا یک چارچوب فکری متناقض با افکار حق فرض شده خودشون پیدا کردند،کل حرفها و انتقادهای راوی را متاثر از اون میدونند و از ریشه تمام حرفاشو یکجا مردود میکنند.
-تو جوانی و خام،و حرفات هنوز پختگی لازم رو واسه تامل کردن در موردش نداره.
- تو که طرفدار فلان حزب هستی بهتر اصلن حرف نزنی.
-تو که دانشجویی معلومه منطق سستت از کجا آب میخوره.
و به همین راحتی و با صرف کمترین میزان انرژی، حرف و منطقت بدون تحلیل و حلاجی مردود خوانده میشه.و به این میگند دگماتیسم .
آه ،سرزمین آریایی من...
با شکوهترین سمفونی هستی
در کنار درختان نارون برافراشته در کوچه باغهای محله مان می ایستم،
و به مدد باد گستاخ پاییزی،
با شکوهترین سمفونی هستی را اجرا میکنیم.
خدا هم به تماشا خواهد نشست به یقین،
از زمین محصور میان اینهمه دود و سیاهی و اصوات و ترانه های خاکستری و تهی،
این سمفونی،
زیباترین،
خالص ترین،
و محق ترین آهنگیست که به سوی او عروج میکند...
آریاییم...
آریاییم٬
این تنها میراث مفتخر من است.گرچه کمرنگ شده است عطر حقیقت در هرم نفسهایم ولی گر به چشمانم خیره شوی به نژاد مقدس رسوب کرده در اعماق بودنم پی خواهی برد.
آریاییم٬
و از روی نژاد پرستی آریایی بودنم را تکریم نمیکنم٬ که ازآن رو سربلندم که نژادم فارغ از رنگ تکبر و ارزش گذاری احمقانه است٬گرچه این روزها پوسته دین جدیدمان و بی خردیمان پرتویی از نژادپرستی تابانده در میانمان.
آریاییم٬
و مشعوف و مغرورم که هیچگاه روزنه ستایش خدا بر قلب سرزمینمان بسته نشد٬گرچه چند صباحی است که چشمهایمان از آسمان به خانه تهی خدا هبوط کرده است.
آریاییم٬
و نژادم نماد عدالت و یکرنگی است با پس زمینه انسانیت٬ گرچه این روزها بوی بی عدالتی و نا توازنی با پس زمینه تدین در سرزمینم پیچیده است.
آریاییم٬
...
غم نان اگر بگذارد
بوسه های مقدس ماسیده بر لبان معشوقه ها٬
و غم نان پل هوس میشود این روزها!
عاشق میشوند دوباره این آدمیان کلیشه ای ٫
به سند یک نگاه که نفوذ کند تا اعماق حقیقت وجود معشوقه ها٬
و محبوس نماند در پشت چشمهای رنگی و صورت آلوده به رنگها!
غم نان اگر بگذارد!!!
درخت رویا
سر به فلک میساید شاخسارش به همت آبیاری خیالها٬
و جز خدا٬
دستان هیچکس را یاری چیدنش نیست.
مرا پروازی باشکوه نیاز است تا همترازی با دستان خدا!!!
و تو این پرواز مقدس را مرگ بخوان....
سگهای باغ مش صفر
تنها به حکم خدمت به مالکش٬
و به سند غریبگی حمله ور میشوند.
و هیچ تبصره و مصلحتی٬
نافذ در منطقشان نیست.
عادلند سگهای موحش و منفور باغ مش صفر...
خدای من
خدا مرد به دست مخلوقاتش!!
و متدینان مغموم ٬
در کنشت و کلیسا و معبد و مسجد٬
در توهم احمقانه شان٬
خدایی شبیه سازی میکنند٬ سازگار با سعادت دور از دسترسشان!!!
مغلطه نکنید٬
خدای من اصالتاْ زنده است٬
و از روزنه ای تنگ مرا میبیند...

